خرید بک لینک
بهارفصل مورد علاقهام است و جز این هم انتظار نمیرود. من فرزند بهارم و او ولی نعمتم، و مثل کسی که میزبان ولی نعمتش است، هرسال موقع رسیدنش در پوست خودم نمیگنجم. البته منهای دو هفتهی اول که دوستش ندارم و خستهام میکند. دید و بازدیدها، سوالات مضحک، مهمانی دادنها و مهمانی رفتنها، مسافرت های اجب

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 21:53

صدای کوبیده شدن آهن پنجره آن هم این موقع صبح، یادم آورد که آقایی که برای تمیز کردن پنجره ها آمده حالا اینجاست. لعنت. قرار بود قبل از آمدنش بیدار شوم و کارهایم را بکنم. چیزی بخورم و بعد لپ تاپ و اینهایم را جمع کنم و همراه بقیه ی خرت و پرتها، بروم و درسلول 2 بساط کنم(بابا من و امیر را زندانی 1 و زندان

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 5:11

سال 95 حتی در آخرین نفسهایش هم دست از مسخره بازی بر نمیدارد و همینطور دارد به بردن آدمها ادامه می دهد، مثل کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و همه چیز را به آتش میکشد، به پیر و جوان هم رحم نمی کند... رفتن تکتک عزیزان هنرمند و دیگر نداشتنشان دردناک بود، اما بردن این آخریها به جد نامردی بود. نامردی بود نامرد لامروت...



برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 5:11

شده اند دوتا. قبلا که برق نقره ای را لای موهایم میدیدم، سعی میکردم لابلای موهای دیگر پنهانش کنم، اما حالا شدهاند دوتا. یکی را میتوان خفه کرد، توی دهانش زد و حتی سربه نیستش کرد؛ اما وقتی که بیشتر میشوند، صدایشان هم بلندتر میشود و سربه نیست کردنشان سختتر. دومی را از دیروز که چتری گذاشتم کشف کرد

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 5:11

در این زمانه ای که دیگر مهمترین کارها را هم به وسیله ی پیام به آدم ابلاغ می کنند، یک نفر هر دو روز یکبار به من زنگ می زند و بی آنکه چیزی بگوید، سخنرانی های مختلفی از شهید چمران، امام خمینی، دکتر شریعتی، امیرعباس هویدا، و افراد دیگرتاریخ سیاست پخش میکند. اوایل سریع تماس را قطع می کردم، اما بعدتر کن

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 12:43

داشتم در مطالب قدیمی دنبال چیزی می گشتم که چشمم به این پست افتاد. فکر می کنم باید در جواب خود سه سال پیشم بگویم: بزن بغل باباااا سال 95 داره میآد! -_- برخلاف عنوان، هیچ تمایلی به غر و چسناله ندارم. یعنی موقع شروع پست داشتم، اما بعد فکر کردم که چندسال دیگر چشمم به غرهای الانم می افتد و خجالت می کشم.

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 12:43

باران می آمد و من نمی دانستم، و وقتی که زمین خیس حیاط جلوی چشمم ظاهر شد و اولین قطره ی آب از بالا روی دماغم افتاد، یادم آمد که دستکش هایم را جا گذاشتم. و کی حوصله داشت که راهش به کنار، آن کیف درهم را بگردد به دنبال کلید. چترم را باز کردم و به این فکر کردم که چه کار کنم که چتر روی سرم بایستد و دستم هم یخ نزند. میله ی چتر را روی شانه ام گذاشتم و بند دسته اش را به دکمه ی پالتو م گیر دادم، و فکر کردم که اگر تقریبا روی خط مستقیم حرکت کنم و باد هم نوزد، اصلا مجبور به نگه داشتن دستهی چتر نیستم. و با یکسری معادلات تخیلی اینچنینی، دستهایم را در جیب پالتو فروکردم و به راهم ادامه دادم. جلوی خانهای که در سفیدش شیشهی رفلکس داشت ایستادم تا مطمئن شوم زاویهی چتر طوری است که آب باران روی کوله ام نمیریزد، و ویلای مسخره ای یادم آمد که ترم سوم کاردانی طراحی کرده بودم، و شیروانی اش طوری بود که مثلا آب باران را به یک نقطه هدایت میکرد و در استخر میریخت و فکر میکردم که چقدددددر ایده ی خفنی است و همه کفشان میبرد. چقدر آن روزها به نظرم دور و احمقانه میآید. چند روز پیش داشتم فکر میکردم که اگر ماشین

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 16:52

1. میز آینه ام شده است شبیه طاقچه ی هندی ها. انواع و اقسام روغن های مختلف اعم از بادام و زیتون و بنفشه و این چیزها برای تقویت پوست و مو و گوش و دماغ و دهن و اینها کنار هم چیده شده و جالبی قضیه اینجاست که هیچکدام هم هیچوقت استفاده نمیشوند. صرفا آنجا گذاشته شدهاند که بعضی اوقات چشمم بهشان بیوفتد و پیش خودم فکر کنم که عه! راستی من دخترم، و باید از این جور چیزا به موهای درازم بزنم تا تقویت شود و هر شب گره هایش را باز کنم و شانه اش بزنم و ببافمش، و هر روز صبح بافته هایش را باز کنم و بروم جلوی آینه و به فر خوردگیهایش ذوق کنم. مسئله اینجاست که نه من حوصله ی این چیزها را دارم و نه موهایم. فقط کافیست یک میلی سیسی از این چیز ها از حوالی اش رد شود، چنان رم می کند و چرب و شل و ول و مسخره و به هم چسبیده می شود که خدا بداند. هیچ شامپویی هم رویش اثر ندارد. هیچ تمهید و راه حل خاصی هم برایش پیدا نکردیم، لذا تجربیات شخصی تان را در این زمینه پذیراییم. اتاق نشیمن حتی. 2. این حکایت کسی است که لقمه ی بزرگتر از دهانش برمیدارد: اصلا این عددی که گفته یعنی چقدر؟ (حکایت همان کسی است که میگوید فلانقد

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 16:52


از کتاب سبکی تحمل ناپذیر هستی (بار هستی)/ میلان کوندرا




سوال اینجاست، که آیا جامعه ی ما یک جامعه ی مرفه محسوب میشود؟

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 16:52

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 16:52

Cobb: That's what it's all about - interrupting someone's life, making them see all the things they took for granted. Like when they go back and buy all this stuff from the shelves with the insurance money, they'll have to think for the first time in a long time why they wanted all this stuff, what it's for. You take it away, and show them what they had. کاب: ...اصلاً همه ش بخاطرِ همینه،که زندگیه یه نفر رو آشفته کنی، وادارشون کنی تمامِ چیزایی که براشون عادی و بیاهمیت شده رو ببینن. مثلِ موقعی که برمیگردن و تمامِ این چیزا رو دوباره با پولِ بیمه شون میخرن، اونا باید برای اولین بار، بعد از مدت زمانِ زیادی به این موضوع فکر کنن،که چرا این وسایل رو میخوان.اصلاً اینا برای چی هستن. تو اینا رو ازشون بگیر و بهشون نشون بده که قبلاً چی داشتن. Following (1998) Director: Christopher Nolan Download (BluRay 720p)

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 16:52

کاش هیچوقت با توییتر و تفکرات واقعی آدمها آشنا نمیشدم.


برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 16:52

شرلوک تنها سریالی است که من در تمامی عمرم بیش از دوبار تماشایش کردهام (البته بدون در نظر گرفتن فرندز)، و فکر میکنم فصل چهارم سریال، درواقع چیزی بوده که سازندگان آن قصد ساختنش را داشته اند و قسمتهای قبل صرفا یک آشنایی با شخصیتها و جو کلی سریال و خو گرفتن مخاطب با آنها بوده و بس. فصل چهارم، کاملا شرلوک را از یک داستان اقتباسی-جنایی جدا کرده، و شروع به تشریح احساسات و عواطف مختلف انسانی میکند و تبحر تیم در این کار واقعا مثال زدنی است. و فکر میکنم قسمت آخر این فصل (باچشمپوشی از سخنرانی مزخرف مری واتسون) بهترین و پر هیجانترین اپیزودی بوده که تابحال تماشا کردهام و هنوز برایم جذابیت دارد و چیزهای جدید کشف میکنم. و بهنظرم حتی آنقدر قوی است که بتواند به عنوان پایان سریال درنظرگرفته شود. البته خود من از اولین دلتنگ شوندگان هستم و امیدوارم ادامه پیدا کند، با همین فاصله ی زمانی زیاد پخش و فیلمنامهی قوی.

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 16:52

احساس خود خاص پنداری و خود خفن پنداری اکثرا نشأت گرفته از حماقت است.
مرز بین اعتماد به نفس مفید و حماقت را برای خودت پررنگ کن.

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 16:52

- به نظرت زشت نیست رضا صادقی با اینهمه یال و کوپال و ریش و پشم، آهنگ Je t'aime لارا فابیان رو برداشته با همون اسم و حتی سعی نکرده متنشم زیاد تغییر بده و همونو معنوی کرده خونده؟ با اینهمه یال و کوپال و ریش و پشم؟ - نه خب، تو همه جای دنیا اینکارو می کنن. یه تبلیغی م هست برای اصل اثر. - این درصورتیه که از آرتیست اصلی هم اسم برده بشه. ایشون اینکارو کرده؟ اسمی از Rick Allison آهنگساز اصلی کار برده؟ و دقت کردی موسیقی پاپ کشور ما کلا همین مدلی ه؟ درسته خیلی راحت با دانلود غیر قانونی از خواننده های کشورای دیگه دزدی می کنیم، اما دیگه موقع استفاده ازشون یکم وجدان داشته باشیم خوبه. - .... درواقع قرار بود راجع به آهنگ مورد علاقه ام بنویسم که چشمم به این دیالوگ مابین چتها خورد...

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 16:52

این دندان عقل پایین سمت راست من است. اولین باری که دندان پزشک تپل و خنده رویم عکس را دید، گفت که دندان سرکِشت فقط یک شاخ کم دارد. مامان گفت که دندانت هم مثل کارهایت آدمیزادی نیست و نظر یکی از دوستان شیرازی این بود که دندانم یک رگ شیرازی داشته و گفته حالو بذار یکم بخوابیم کاکو، بعدا. اما خودم وقتی اولین بار عکس را دیدم، به این فکر کردم که دندانم هم مثل خودم لجباز است و نمی خواهد مثل بقیه باشد، و با در نظر گرفتن اینکه این دندان، دندان عقل من است؛ تا وقتی که از جا در نیامده همین آش است و همین کاسه، و اطرافیان طفلکی ام باید همچنان به تحمل سرکشی ها و لجبازیهایم ادامه بدهند. البته دندان عقل جبهه ی مخالف، یعنی پایین سمت چپ هم با یک زاویه ی 45 درجه نسبت به افق روییده و این یعنی حتی اگر از شر آن دندان سرکش هم خلاص شوم، باز هم دوزی از دیوانگی را خواهم داشت و خب، این دیگر نمک زندگی است. خلاصه اینکه، بیشتر از یک سال است که قرار است دندانم را جراحی کنم و راستش را بخواهید مثل سگ می ترسم. یک نفر می گفت وقتی دندان را بیرون می آورند، با همان قیافه ی خونی نشانت می دهند و مجبورت می کنند که خو

برچسب: نویسنده: زهرا صمیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 16:52

صفحه بندی